شاهزاده ای با اسب سپید
سلام امروز یک تیر 1393 و ماوارد دهمین سال از زندگی مشترکمان شدیم و منو دختریم تصمیم گرفتیم باباجون سولپرایز کنیم برای همین لباسای نانای پوشیدیم فشفشف وشمع رو اماده کردیم وبابا هم با یک کیک خوشکل خوشمزه مارو هیجان زده کرد البته کادو که برای مامانی خریده بود البته باباجونی به ما تلفن کرد ومابعدش رفتیم خونه باباجونی اونجا هم یک جشن کوچولو دور همی داشتیم وخاله جونی برای بهار خانو این لباس خوشملو خریده بود بهار خانوم هم تا میتونست شیرینی نوش جان کرد گوشت شه به رونش اخ نوشه جونش اینم عکسا
اینم ده سال پیش این موقع

اینم کیک جون خوشمزه که بابا خریده بود

تا از بیرون اومد بهار خانوم رفت تو بغلش وایشون هم به ما ابراز عشق ومحبت کردن

اینجا دخترم داشت فکر میکرد برقصه یا نه

و سر انجام نانانانای نانای نای


بعدش بابابا نانای کردی

اینجا گفتی خسته شدم میخوام با پا برم تو کیک عاشق کیکی قربونت برم ناناسی مامان عاشقتم عاشق شیطونیهات و خنده هات واون چال لپت

اینجا هم با قاشقت دست به کار شدی


اما باباجون زود تر دست به کار شد

اینم ژست بعد از کیک





شاهزاده ای با اسب سپید 

